welcome



زندگي نامه فروغ فرخ زاد

متن زير شرح مختصري از گفتگويي است كه در جريان آن محمود مشرف آزاد تهراني مي خواهد درگذشت

پريشا دخت شعر آدميزادان فروغ فرخ زاد را به اطلاع مهدي اخوان ثالث برساند

واي ، محمود ، چه كنيم…؟
واي، واي محمود جان،حالا چه كنيم؟ تاريك شديم،فقير شديم يكباره،واي محمود … چه كار مي شود كرد؟ چه مي شود گفت؟ هيچ،هيچ. خيلي اما دردناك است،وحشت آور و دردناك. هنوز جراحت مرگ نيما خوب نشده كه فروغ مي رود، و رفت فروغ. فروغ رفت. «پريشا دخت شعر آدميزادان» كه من او را بدين نشان نام مي نهادم،رفت ،رفت،رفت. كم دردي نيست اين. برا ما در اين قحطستان آدميزاد،به ويژه،مصيبت كوچكي نيست اين. آخر مگر ما در دنياي شعرمان چند بزرگ مرد مثل نيما داريم،يا چند نازنين زن مثل فروغ؟ هيچ،هيچي. تقريبا نه،بلكه تحقيقا حتي يكي ديگر نيز همتاي اين دو عزيز نداريم. و به معياري كه من مي شناسم همين تنها صحبت از بزرگ مرد و نازنين زن نيست. اصلا تمامت آمار روحي و شمار انساني ديار و شهر ما (مي گويم: ديار و شهر ما،نه ديار و دهر ما، زيرا شمار ديگر دياران را ندارم و نمي خواهم ندانسته از سر هواداري سخن بگويم) فروغ فرخ زاد در حال و منوال خويش همتا نداشت و ندارد.

 

من دلم مي سوزد،من دلم آتش گرفته،به درد آمده،من گريه مي كنم،من مي گويم اي واي،اي داد،اي فرياد… و آيا فقط همين؟… گويا بلي،همين مي شود اكنون فرياد كرد،اي واي افسوس گفت،و گريه كرد. و من … ـ هم ـ … گريه كردم. زار زار گريستم،اي واي افسوس گفتم،و راستي كه حيف،حيف،وااسفاه،واويلاه،وامصيبتاه… دريغا دروغ، اما چه فايده؟ـ …
… من خوابيده بودم. هنوز صبحم ـ كه غالبا پسين مي آيد ـ نيامده بود. ساعت نزديك ده يازده پيش از نيمروز بود (روز سه شنبه بود ۲۵ بهمن ) هنوز خيلي مانده بود تا صبح من بشود خوابيده بودم،پسركم زردشت هم در كنارم خواب. ديگر هيچ كس در خانه مان نبود. ضربه هاي پتك آسايي كه بر در مي خورد بيدارم كرد. مشت هايي از غماخشم درشت شده محمود تهراني بود،محمود آزاد،كه بي آزادي و اختيار مي كوفت،مثل پولاد بر آهن،و بعد معلوم شد خيلي كوفته است كه اگر چه از حجب معهود او دور مي نمود،اما خشماغمان وي نه چنان بود كه سائقه و سابقه حجب بتواند نوميد بارش گرداند. اين غم بسيار سنگين تر از آن است كه به تنهايي تن،يك دل تحمل بتوان كرد،ناچار بايد از آن سهمي نيز به دل ديگر داد و باز اين دل دو ديگر چون تنها شد و بي تاب شد ديگر دل مي جويد،و همچنين و چنين موجي و موجي و بي تابانه حضيفي و اوجي،تا افواج امواج درگير شوند مگر نه اندهان بزرگ آن چنين اند؟

 



ادامه مطلب

۶ ارديبهشت ۱۳۸۹  توسط محمد نيكخواه |  نظرات (0)

 

جلال آل احمد

جلال الدين سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سيد احمد حسيني طالقاني در محله سيد نصرالدين از محله هاي قديمي شهر تهران به دنيا آمد، او در۲ آذر سال ۱۳۰۲ پس از هفت دختر متولد

پدرش در كسوت روحانيت بود و از اين رو جلال دوران كودكي را در محيطي مذهبي گذراند. تمام سعي پدر اين بود كه از جلال، براي مسجد و منبرش جانشيني بپرورد.
جلال پس از اتمام دوره دبستان، تحصيل در دبيرستان را آغاز كرد، اما پدر كه تحصيل فرزند را در مدارس دولتي نمي پسنديد و پيش بيني مي كرد كه آن درس ها، فرزندش را از راه دين و حقيقت منحرف مي كند، با او مخالفت كرد:

« دبستان را كه تمام كردم، ديگر نگذاشت درس بخوانم كه: «برو بازار كار كن» تا بعد ازم جانشيني بسازد. و من رفتم بازار. اما دارالفنون هم كلاس هاي شبانه باز كرده بود كه پنهان از پدر اسم نوشتم. »

پس از ختم تحصيل دبيرستاني، پدر او را به نجف نزد برادر بزرگش سيد محمد تقي فرستاد تا در آنجا به تحصيل در علوم ديني بپردازد، البته او خود به قصد تحصيل در بيروت به اين سفر رفت، اما در نجف ماندگار شد. اين سفر چند ماه بيشتر دوام نياورد و جلال به ايران بازگش

در «كارنامه سه ساله» ماجراي رفتن به عراق را اين گونه شرح مي دهد:
«تابستان ۱۳۲۲ بود، در بحبوحه جنگ، با حضور سربازان بيگانه و رفت و آمد وحشت انگيز U.K.C.C و قرقي كه در تمام جاده ها كرده بودند تا مهمات جنگي از خرمشهر به استالينگراد برسد. به قصد تحصيل به بيروت مي رفتم كه آخرين حد نوك دماغ ذهن جواني ام بود و از راه خرمشهر به بصره و نجف مي رفتم كه سپس به بغداد والخ …. اما در نجف ماندگار شدم. ميهمان سفره برادرم. تا سه ماه بعد به چيزي در حدود گريزي، از راه خانقين و كرمانشاه برگردم. كله خورده و كلافه و از برادر و پدر.»

پس از بازگشت از سفر، آثار شك و ترديد و بي اعتقادي به مذهب در او مشاهده مي شود كه بازتابهاي منفي خانواده را به دنبال داشت.

«شخص من كه نويسنده اين كلمات است، در خانواده روحاني خود همان وقت لامذهب اعلام شده ديگر مهر نماز زيرپيشاني نمي گذاشت. در نظر خود من كه چنين مي كردم، بر مهر گلي نماز خواندن نوعي بت پرستي بود كه اسلام هر نوعش را نهي كرده، ولي در نظر پدرم آغاز لامذهبي بود. و تصديق مي كنيد كه وقتي لا مذهبي به اين آساني به چنگ آمد، به خاطر آزمايش هم شده، آدميزاد به خود حق مي دهد كه تا به آخر براندش»ت. شد و نهمين فرزند پدر و دومين پسر خانواده بود.



ادامه مطلب

۶ ارديبهشت ۱۳۸۹  توسط محمد نيكخواه |  نظرات (0)

 

ززندگي نامه پروين اعتصامي

پروين اعتصامي (۱۲۸۵- ۱۳۲۰ خورشيدي) شاعر بلند آوازه‌‌‌‌‌‌ي دوران معاصر ما، مشهورتر از آن است كه نيازي به معرفي داشته باشد. اگر چه شعر او پس از مرگش به كتابهاي درسي قرائت فارسي در ايران را ه يافت و در نتيجه، دست كم تا انقلاب اسلامي ايران در سال ۱۳۵۷، دانش‌‌آموزان دبستانها و دبيرستانها شعرهاي او را در كلاس مي‌‌‌‌‌‌‌‌خوانند و برخي از اشعارش را نيز از بر مي‌كردند. بديهي‌ست چنين توفيقي به ندرت نصيب شاعران معاصر ما گرديده‌‌ است. آيا شگفت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آور نيست كه در زمان حاضر، پس از دوازده قرن كه شعر فارسي در انحصار مردان بوده‌‌‌‌‌است، ناگهان دو تن از زنان، با فاصله‌ي سه دهه در شعر فارسي درخشيدن بگيرند؛ يكي با پيروي كامل از شعر كهن فارسي ( از نظر قالب و لفظ و محتوا و با تكيه بر سنت‌ها و مضمون‌هاي اخلاقي و اجتماعي مورد قبول قدما) و ديگري، در شعر نو و با شكستن سنت‌هاي شعر فارسي از نظر قالب و لفظ و محتوا و از همه مهمتر در بيان احساسات زنانه در شعر. نخستين اين زنان، «پروين اعتصامي» بود و ديگري «فروغ فرخزاد». دريغا كه هر دو شاعر چيره‌دست در جواني و به ترتيب در سنين ۳۴ و ۳۲ درگذشتند. موضوع مورد بحث در اين مقاله، «پروين اعتصامي» است. نه شرح احوال او و نه ارزيابي اشعارش كه تا كنون بارها مقاله‌هايي درباره‌ي او نوشته‌شده‌است. علت نگارش مقاله‌ي حاضر را بايد در مقاله‌اي جست كه در تابستان ۱۳۶۸، با عنوان«چند نكته در باره‌ي پروين اعتصامي» در «ويژه‌نامه‌ي پروين اعتصامي»، در ايران‌شناسي نوشتم. در آن مقاله‌ي كوتاه پنج موضوع كلي را به اختصار در باره‌ي «پروين» و شعرش مورد بحث قرار داده‌ام، كه يكي از آنها اعتقاد او به «آزادي نسوان» بود و قصيده‌اي كه در اين باب، با عنوان «گنج عفت» سروده و اقدام «رضاشاه» را در كشف حجاب مورد تأييد قرار داده بود. ديگر طرح اين موضوع كه چون از زندگاني «پروين اعتصامي» بسيار كم مي‌دانيم، از همه‌ي كساني كه مستقيم يا غير مستقيم با «پروين»، در خانه، مدرسه، محل كار و در رفت‌و آمد‌ها سر و كار داشته‌اند، تقاضا شده‌بود اطلاعات خود را در باره‌ي وي، از زمان كودكي تا مرگ، ولو بسيار محدود، براي چاپ به مجله‌ي «ايران‌شناسي» بفرستند تا براي اطلاع محققان چاپ كنيم. همچنين از آن زمان تا كنون كوشيده‌ام از كساني كه احتمالا با «يوسف اعتصامي»،(اعتصام‌الملك)، پدر «پروين»، و يا خود «پروين» آشنا بوده‌اند، اطلاعاتي كسب كنم. بدين منظور در سالهاي گذشته به افراد مختلف يا نامه نوشته يا تلفني در گوشه و كنار دنيا به مذاكره پرداخته‌ و حاصل آنها را در پرونده‌اي نگهداري كرده‌ام. حاصل اطلاعاتي را كه در اين مدت دراز به دست آورده‌ام، ضمن بررسي ديوان «پروين اعتصامي» در چند قسمت به اطلاع خوانندگان مي‌رسانم: نخست از قصيده‌ي «گنج عفت» او سخن خواهم گفت و از سه بيتي كه برادر «پروين» از سال ۱۳۲۳ به بعد از اين قصيده، حذف كرده و نيز از ديگر تغييراتي كه او در ديوان «پروين» داده‌است. سپس به اين موضوع مهم خواهم پرداخت كه چگونه در ۶۰ سال اخير، افرادي در نوشته‌هاي خود از «پروين اعتصامي»، شخصيتي سياسي و ضد «رضاشاه» ارائه داده‌اند. علاوه براين ها، مرگ او را نيز از نظر دور نداشته‌ام. در پايان، چهل و يك نامه‌اي را كه «پروين» به يكي از نزديك‌ترين دوستانش نوشته – و فتوكپي آنها در اختيار بنده است- مورد بررسي قرار داده و متن همه‌ي آنها را بي كم و كاست در بخش «برگزيده‌ها»ي اين شماره (مجله‌ي ايران‌شناسي، سال سيزدهم، شماره‌ي ۱ بهار ۱۳۸۰) به چاپ رسانيده‌ام.



ادامه مطلب

۶ ارديبهشت ۱۳۸۹  توسط محمد نيكخواه |  نظرات (0)

 

زندگي نامه حافظ شيرازي

زندگينامه خواجه شمس ‌الدين محمد، حافظ شيرازي

خواجه شمس ‌الدين محمد، حافظ شيرازي، يكي از بزرگ‌ترين شاعران نغزگوي ايران و از گويندگان بزرگ جهان است كه در شعرهاي خود «حافظ» تخلص نموده‌است. در غالب مأخذها نام پدرش را بهاءالدين نوشته‌اند و ممكن است بهاءالدين ـ علي‌الرسم ـ لقب او بوده‌باشد.
محمد گلندام، نخستين جامع ديوان حافظ و دوست و همدرس او، نام و عنوان‌هاي او را چنين آورده‌است: مولاناالاعظم، المرحوم‌الشهيد، مفخرالعلماء، استاد نحاريرالادباء، شمس‌المله‌والدين، محمد حافظ شيرازي.
تذكره‌نويسان نوشته‌اند كه نياكان او از كوهپايه‌ اصفهان بوده‌اند و نياي او در روزگار حكومت اتابكان سلغري از آن جا به شيراز آمد و در اين شهر متوطن شد. و نيز چنين نوشته‌اند كه پدرش «بهاءالدين محمد» بازرگاني مي‌كرد و مادرش از اهالي كازرون و خانه‌ي ايشان در دروازه كازرون شيراز، واقع

ولادت حافظ در ربع قرن هشتم هجري در شيراز اتفاق افتاد. بعداز مرگ بهاءالدين، پسران او پراكنده شدند ولي شمس‌الدين محمد كه خردسال بود با مادر خود، در شيراز ماند و روزگار آن‌دو، به تهيدستي مي‌گذشت تا آن‌كه عشق به تحصيل كمالات، او را به مكتب‌خانه كشانيد و به تفصيلي كه در تذكره‌ي ميخانه آمده‌است، وي چندگاهي ايام را بين كسب معاش و آموختن سواد مي‌گذرانيدو بعداز آن زندگاني حافظ تغيير كرد و در جرگه‌ي طالبان علم درآمد و مجلس‌هاي درس عالمان و اديبان زمان را در شيراز درك كرد و به تتبع و تفحص در كتاب‌هاي مهم ديني و ادبي از قبيل: كشاف زمخشري، مطالع‌الانوار قاضي بيضاوي، مفتاح‌العلوم سكاكي و امثال آن‌ها پرداخت.
محمد گلندام، معاصر و جامع ديوانش، او را چندين‌بار در مجلس درس قوام‌الدين ابوالبقا، عبدالله‌بن‌محمودبن‌حسن اصفهاني شيرازي (م۷۷۲هـ ق.) مشهور به ابن‌الفقيه نجم، عالم و فقيه بزرگ عهد خود ديده و غزل‌هاي او را در همان محفل علم و ادب شنيده‌است.
چنان‌كه از سخن محمد گلندام برمي‌آيد، حافظ در دو رشته از دانش‌هاي زمان خود، يعني علوم شرعي و علوم ادبي كار مي‌كرد و چون استاد او، قوام‌الدين، خود عالم به قرائت سبع بود، طبعاً حافظ نيز در خدمت او به حفظ قرآن با توجه به قرائت‌هاي چهارده‌گانه (از شواذ و غير آن) ممارست مي‌كرد و خود در شعرهاي خويش چندين‌بار بدين اشتغال مداوم به كلام‌الله اشاره نموده‌است:

عشقـت رسد به فرياد ارخود به‌سان حـافظ

قـرآن ز بـر بخواني در چـارده روايت

يا

صبح‌خيزي و سلامت‌طلبي چون حاف

ظهرچه كردم همه از دولت قرآن كردم

و به تصريح تذكره‌نويسان اتخاذ تخلص «حافظ» نيز از همين اشتغال، نشأت گرفته‌است.
شيراز، در دوره‌اي كه حافظ تربيت مي‌شد، اگرچه وضع سياسي آرام و ثابتي نداشت ليكن مركزي بزرگ از مركزهاي علمي و ادبي ايران و جهان اسلامي محسوب مي‌گرديد و اين نعمت، از تدبير اتابكان سلغري فارس براي شهر سعدي و حافظ فراهم‌آمده‌بود. حافظ در چنين محيطي كه شيراز هنوز مجمع عالمان و اديبان و عارفان و شاعران بزرگ بود،با تربيت علمي و ادبي مي‌يافت و با ذكاوت ذاتي و استعداد فطري و تيزبيني شگفت‌انگيزي كه داشت، ميراث‌دار نهضت علمي و فكري خاصي مي‌شد كه پيش‌از او در فارس فراهم‌آمد و اندكي بعداز او به نفرت گراييد.
حافظ از ميان اميران عهد خود چند تن را در شعرش ستوده و يا به معاشرت و درك صحبت آن‌ها اشاره كرده‌است، مانند: ابواسحق اينجو (مقتول به سال ۷۵۸هـ ق.)، شاه‌شجاع (م۷۸۶هـ.ق.)، و شاه‌منصور (م۷۹۵هـ.ق.) و در همان‌حال با پادشاهان ايلكاني (جلايريان)كه در بغداد حكومت داشتند نيز مرتبط بود و از آن ميان سلطان احمدبن‌شيخ‌اويس (۷۸۴-۸۱۳هـ. ق.) را مدح كرد. از ميان رجال شيراز، از حاجي قوام‌الدين حسن تمغاچي (م۷۵۴هـ ق.) در شعرهاي خود ياد كرده و يك‌جا هم از سلطان غياث‌الدين‌بن‌سلطان سكندر، فرمانرواي بنگال هنگامي كه شهرت شاعرنوازي سلطان محمود دكني (۷۸۰-۷۹۹هـ ق.) و وزيرش ميرفيض‌الله انجو به فارس رسيد، حافظ راغب ديدار دكن گشت و چون پادشاه بهمني هند و وزير او را مشتاق سفر خود به دكن يافت، از شيراز به “هرموز” رفت و در كشتي محمودشاهي كه از دكن آمده‌بود، نشست اما پيش‌از روانه‌شدن كشتي، باد مخالف وزيدن گرفت و شاعر كشتي را _ظاهراً به‌قصد وداع با بعضي از دوستان در ساحل هرموز، اما در واقع از بيم مخاطرات سفر دريا_ ترك گفت و اين غزل را به ميرفيض‌الله انجو فرستاد و خود به شيراز رفت:

دمي با غم به‌سر بردن جهان يك‌سر نمي‌ارزد
به مـي بفروش دلق ما كزين بهتر نمي‌ارزد

بود.



ادامه مطلب

۶ ارديبهشت ۱۳۸۹  توسط محمد نيكخواه |  نظرات (0)

 

اي شور اي قديم

اي شور اي قديم

صبح

شوري ابعاد عيد

ذايقه را سايه كرد

عكس من افتاد در مساحت تقويم :

در خم آن كودكانه هاي مورب ،

روي سرازيري فراغت يك عيد

داد زدم:

« به ، چه هوايي ! »

در ريه هايم وضوح بال تمام پرنده هاي جهان بود

آن روز

آب ، چه تر بود!

باد به شكل لجاجت متواري بود

من همه مشق هاي هندسي ام را

روي زمين چيده بودم

آن روز

چند مثلث در آب

غرق شدند

من

گيج شدم ،

جست زدم روي كوه نقشه ي جغرافي:

« آي ، هليكوپتر نجات ! »

حيف:

طرح دهان در عبور باد به هم ريخت

اي وزش شور ، اي شديد ترين شكل !

سايه ي ليوان آب را

تا عطش اين صداقت متلاشي

راهنمايي كن



ادامه مطلب

۶ ارديبهشت ۱۳۸۹  توسط محمد نيكخواه |  نظرات (0)